.
مینشینم و آرزوهایم را نقاشی میکنم، توی خلوت مضحک خیالی که اینطور آشفته برجا مانده است، روحم را به بازیی بزرگی دعوت کردهام. میان میل ماندن و میل رفتن، مشتهایم را برای گل یا پوچ بستهام. چشمهایت روبهروی بلندترین پنجرهی عالم غروب نجابت ام را به تماشای بخارآلود فنجانی قهوهی تلخ نشسته است. . شاید چون کلاغی که همیشه زشت است ... باید از این مزرعه کوچ کنم ... گوش نا محرم نباشد جای پیغام سروش .... پ ن : دوست ندارم سرتو بندازی بیای اینجا از آدمهای خودخواه بدم میاد هیچکی به جز تو حق زندگی نداره می بری و می دوزی حق میدی به خودتو محکوم میکنی ....
خط خطي شدبیست و سوم شهریور 1388زمان
11:14 بعد از ظهر به قلم ....| |
| Design By : Night Skin |

